تبليغاتX
سيب سبز

در مورد همه چي؟

درباره وبلاگ
چيزي ندارم بگم... امام بيشتر سعي ميكنم در مورد همه چي بنويسم... .
پیوندهای روزانه
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
عطر سيب


طلبه جوان تنها زير سايه درخت اكاليپتوس روي نيمكت نشست .درست زير لانه كلاغها ...منتظر بود استاد بيايد وبرود توي حجره پاي بحثش بنشيند.

هواي بهار نفسش را تنگ كرده بود ...
داشت به كلاغها فكر ميكرد كه صداي قار قارشان بي شباهت به صداي پسر بچه هاي نو بالغ نبود. خنده اش گرفت .....بلند شد و به حجره رفت .استاد كه آمد همه بلند شدند و احترام كردند و وقتي استاد نشست بعد نشستند .استاد بعد از خواندن خطابه ادامه بحث جلسات قبل را آغاز كرد....اقسام صبر و راه هاي تمرين كردن صبرو موارد مواجه با مشكلات و........طلبه جوان شروع كرد روي كاغذ يك د‍‍‍ژ كشيد از همانها كه تصويرش را در عكسهاي تاريخي عراق ديده بود ...بعد هم چند تا خط عمودي و افقي كشيد كه بافت سنگي اش پيدا شود ....دست آخر هم يه كم سايه روشن زد ويه كتيبه بزرگ بالاي دژ زد و رويش نوشت ولايت علي ابن ابيطالب........
بعد هم به جاي امضا يه قفس كشيد كه يه پروانه اي داخلش پرواز ميكرد....كاغذ را برداشت و گذاشت بين برگهاي كتاب وبرگشت به حال و هواي كلاس .....استاد هنوز داشت براي تمرين صبر مثال ميزد .يكي دستش را بالا برد و پرسيد:ببخشيد استاد در مقابل مسايلي مثل چشم زخم راهي وجود داره كه انسان مصون بمونه ؟استاد اشاره كرد كه مومن بايد هميشه معوذتين را بخواند و چنين و چنان كند ......
بوي سبيب تمام فضاي كلاس را پر كرد ه بود ...طلبه جوان دست در ميان كتاب كرد و كاغذ را بيرون كشيد و به دژ نگاه كرد...حديث را براي چندمين بار در ذهنش بررسي كرد ....و بعد دستش را بالا برد و رو به استاد گفت :ببخشيد ولي راههاي بزرگتر و جالبتري وجود داره براي نجات از چشم زخم مثل:..........................................................................
خيلي ها اعتراض كردند كه چرا تفسير به راي ميكند اما استاد با لبخند صحبت هاي جوان را دنبال ميكرد .حالا دانه هاي درشت عرق روي پيشاني طلبه جوان نشسته بود
ضربان قلبش تند تر ميزد ..احساس ميكرد نميتواند نفس بكشد .از وقتي فهميده بود عاشق است تپش قلبش زياد شده بود .دستهايش ميلرزيد و نفسش تنگ ميشد ....
لباسهايش هم بوي سيب ميداد ...
استاد بحث را ادامه داد اما نه بحث صبر را ...استاد حديث سلسه الذهب را از پي گرفت و اينكه همه چيز در عالم تكوين مسخر ولي خداست ...
بي اذن ولي خدا دم و باز دمي صورت نميگيرد .....
حتي يزيد بي اذن امام نفس نكشيد ...ماجراي كربلا ................
طلبه دستش را گذاشت روي سينه اش و اداي احترام كرد .استاد تمام حرف دلش را خوانده بود ...تمام حبل الهي ولايت حسين است .آن عهد الست بربكم قالو بلي كه در ازل خدا از انسان گرفت حسين است .....ولايت علي و بچه هاي علي دژ مستحكميه كه انسان رو از هر فسادي نجات ميده ......اما به شر طها و شرو طها ....
اهل يقين فقط به اين دژ وارد ميشن .....
طلبه جوان كنار دژ روي كاغذ نوشت :
من از حديث سلسه الذهب گفتم در حاليكه قلبم حسين را مي تپيد و استاد در بحث ولايت به عاشورا رسيد ....در دژ باز شد بوي سيب مي آمد ...
طلبه با انگشتش روي ديوار ورودي دژ نوشت : حسين را عشق است ....
در هاي دژ بسته شد حالا ديگر كسي اورا نميديد .
السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by llm.Blogfa.com