تبليغاتX
سيب سبز

در مورد همه چي؟

درباره وبلاگ
چيزي ندارم بگم... امام بيشتر سعي ميكنم در مورد همه چي بنويسم... .
پیوندهای روزانه
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
قدرت كلمات
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
 بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
 وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه
از نویسندگان ناشناس

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
نصایح اخلاقی

گل

شاه شاهان

نوشته‏اند:

روزى اسكندر مقدونى، نزد ديوجانس آمد تا با او گفت و گو كند. ديوجانس كه مردى خلوت گزيده و عارف مسلك بود، اسكندر را آن چنان كه او توقع داشت، احترام نكرد و وقعى ننهاد. اسكندر از اين برخورد و مواجهه ديوجانس، برآشفت و گفت:

- اين چه رفتارى است كه تو با ما دارى؟ آيا گمان كرده‏اى كه از ما بى‏نيازى؟

- آرى، بى‏نيازم.

- تو را بى‏نياز نمى‏بينم. بر خاك نشسته‏اى و سقف خانه‏ات، آسمان است. از من چيزى بخواه تا تو را بدهم.

- اى شاه! من دو بنده حلقه به گوش دارم كه آن دو، تو را اميرند.  تو بنده بندگان منى!

- آن بندگان تو كه بر من اميرند، چه كسانى‏اند؟!

- خشم و شهوت؛ من آن دو را رام خود كرده‏ام؛ حال آن كه آن دو بر تو اميرند و تو را به هر سو كه بخواهند مى‏كشند.

برو آن جا كه تو را فرمان مى‏برند؛ نه اين جا كه فرمانبرى زبون و خوارى.

پی نوشت ها:

این حکایت در منابع مختلف به شکلهای گو ناگون و با اسامی و اشخاص متفاوت، نقل شده است. آنچه در بالا آمد، آمبخته است از حکایتهایی که در دو منبع زیر آمده است:

الف)ابن فاتک، مختار الحکم و محاسن الکلم، ص73.

ب) مثنوی معنوی، چاپ نیکلسون، دفتر دوم، ابیات 1468- 1465

حکایت مثنوی بدین قرار است:

                          گفت شاهی شیخ را اندر سخن                چیزی از بخشش زمن در خواست کن

                          گفت ای شه،  شرم ناید مر تو را                     که چنین گویی مرا،  زین برتر آ

                          من دو بنده دارم و ایشان حقیر                           وآن دو بر تو حاکمانند و امیر

                          گفت شه، آن دو چه اند، آن زلت است          گفت آن یک خشم و دیگر شهوت است

--------------------------------------------

منبع:

بابایی، رضا، حکایت پارسایان

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
مگه خدا هم وجود داره!!!

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند 'آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمي كنند مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمي كنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد .

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
واگذاری سرنوشت جنگ به یک سکه
در خلال یک نبرد بزرگ،فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت.فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت ولی سربازان دودل بودند.
فرمانده سربازان را جمع کرد،سکه ای از جیب خود بیرون آورد،رو به آنها کرد و گفت:این سکه را بالا میندازم.اگر رو بیاید پیروز میشویم ولی اگر پشت بیاید شکست میخوریم.
بعد سکه به بالا پرتاب کرد.سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید.سکه به رو افتاده بود.سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند،با قدرت به دشمن حمله کردند و دشمن را شکست دادند.
پس از پایان نبرد،معاون فرمانده نزد او آمد و گفت:قربان شما واقعا میخواستید سرنوشت یک جنگ را به سکه واگذار کنید؟
فرمانده با خونسردی پاسخ داد:بله.
و سکه را به او نشان داد.هر دو طرف سکه رو بود!!
 نوشته شده توسط حسين ميری |  
مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
 بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
 وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
 نوشته شده توسط حسين ميری |  
هزار حکمت آموختم
حکیمی فرزند را چنین پند داد:
 
ای فرزند !
 
هزار حکمت آموختم و از آن هزار حکمت ٬ چهارصد بر گزیدم و از آن چهارصد ٬ هشت حکمت را برگزیدم که اگر آن را به کارگیری ٬ هیچ مشکلی تو را پیش نیاید.
دو چیز را فراموش مکن: اول خدا را ٬ دوم مرگ را.
دو چیز را فراموش کن: اول کسی که به تو بدی کرد. دوم کسی که به او نیکی کردی.
اما چهار تای دیگر:
اول: اگر به خانه ای وارد شدی نگهدار چشم را.
دوم: اگر بر مجلسی وارد شدی نگهدار زبان را.
سوم: اگر بر سفره ای وارد شدی نگهدار شکم را.
چهارم: اگر بر نماز ایستادی نگهدار دل را.
 
تا حالا به این حرفا فکر کردین... اگه نه!... حتما یه خورده بهشون فکر کنین...؟؟؟
 نوشته شده توسط حسين ميری |  
وقتي کسي آزارتان مي دهد، بايد ...

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند. بين راه سر موضوعي اختلاف پبدا کردند و به مشاجره پرداختند. يکي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد . دوستي که سيلي خورده بود سخت آزرده شد ولي بودن آنکه چيزي بگويد، روي شنهاي بيابان نوشت: امروز بهترين دوست من ، بر چهره ام سيلي زد. آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و کنار رودخانه استراحت کنند. ناگهان شخصي که سيلي خورده بود، لغزيد و در رود افتاد. نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد: امروز بهترين دوستم، مرا نجات داد. دوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنکه من با سيلي تو را آزردم، تو آن جمله را روي شنهاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حک مي کني؟ ديگري لبخند زد و گفت:

وقتي کسي ما را آزار مي دهد، بايد روي شنهاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن را پاک کنند ولي وقتي کسي محبتي در حق ما مي کند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by llm.Blogfa.com