تبليغاتX
سيب سبز

در مورد همه چي؟

درباره وبلاگ
چيزي ندارم بگم... امام بيشتر سعي ميكنم در مورد همه چي بنويسم... .
پیوندهای روزانه
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
در سوگ اربعین

امام حسین

صدای پای اشتران از دل كویر می‎آید. كاروانی خسته و غم‎دیده و محزون هر كسی سر به کنج كجاوه گذاشته و آرام آرام می‎گرید، باد با رقص جنون‎آمیز خود شن‎های صحرا را پا به پای خود به وجد آورده و به آسمان می‎برد.

صدای زوزه باد هر از گاهی مصیبت‎دیدگان را از دل دریای غم بیرون می‎آورد.

آری، كاروان اُسراء اینك به سمت مدینه باز می‎گشت، مدینة النّبی كه اینك محزون و داغدار پسر پیامبر بود.

هنگامی كه كاروان به دوراهی عراق و مدینه رسید، ناگهان نسیمی از جانب كربلا دختر امام حسین (علیه السلام) را متوجّه خود كرد.

آه چه لحظه‎ای بود، صدای شیون او بلند شد و همه را متوجّه خود نمود همگی مست نسیم كوی حسین (علیه السلام) گشتند.

با هم به ساربان گفتند كه ما را از دشت كربلا و مزار یار عبور ده.

قافله مسیر خود را تغییر داد. زمان فراق دیگر به سر آمده بود و عاشقان به كوی معشوق نزدیك می‎شدند.

هر چه این فاصله كمتر می‎شد بر شور و افغان كاروان افزوده می‎گشت.

هنگامی كه آن پروانگان به مدفن خورشید رسیدند از روی ناقه‎ها همچون برگ خزان خود را به زیر افكندند.

هر كس قبر عزیزی را در آغوش گرفت صدای فغان و ناله در تمام صحرا مستولی گشت. جابر بن عبدالله انصاری نیز كه در اربعین به كربلا رسیده بود، با داغدیدگان هم ناله شد.

یكی می‎گوید: همین جا بود كه عزیز خود را از دست دادیم.

یكی دیگر می‎گوید: همین جا بود كه خیمه‎های ما را آتش زدند و اموالمان را غارت كردند.

آه همین جا بود كه شمر با شمشیر سر از بدن حسینم جدا ساخت.

وای عمویم، این جا بودكه او را به شهادت رساندند.

وای پسرم علی اصغر. صدای جانسوز رباب شور دیگری به این مرثیه‎خوانی می‎داد. او سخت می‎گریست، خدا این جا بودكه با تیر سه شعبه گلوی كوچك اصغرم را هدف گرفتند.

آری هر كسی به نحوی از دل غم دیده‎اش عقده‎گشائی می‎كرد.

در این اثنا بی‎بی زینب كبری (سلام الله علیها) خود را تمام قد بر روی قبر برادر انداخت و با اشك و آه و صدای محزون گفت:

ای وای برادرم حسین جان، ای وای محبوب دل پیامبر خدا، ای فرزند مكه و مِنا. ای پسر فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و ای فرزند علی مرتضی (علیه السلام).

ای برادر،  شرمنده‎ات گشتم که نازدانه‎ات رقیه را در خرابه شام جا گذاشتم .

ای برادر، اگر اینجا نامحرم نبود، جای تازیانه و سنگ‎ها را به تو نشان می‎دادم.

ای برادر ما را خارجی خواندند و از بالای بام‎ها بر ما سنگ زدند و بر رویمان خاك و خاكستر پاشیدند.

ای عزیز مادرم ای میوه قلبم و ...

ناگهان زینب بی هوش شد و به زمین افتاد.

منبع:

شبکه امام صادق علیه السلام

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
عطر سيب


طلبه جوان تنها زير سايه درخت اكاليپتوس روي نيمكت نشست .درست زير لانه كلاغها ...منتظر بود استاد بيايد وبرود توي حجره پاي بحثش بنشيند.

هواي بهار نفسش را تنگ كرده بود ...
داشت به كلاغها فكر ميكرد كه صداي قار قارشان بي شباهت به صداي پسر بچه هاي نو بالغ نبود. خنده اش گرفت .....بلند شد و به حجره رفت .استاد كه آمد همه بلند شدند و احترام كردند و وقتي استاد نشست بعد نشستند .استاد بعد از خواندن خطابه ادامه بحث جلسات قبل را آغاز كرد....اقسام صبر و راه هاي تمرين كردن صبرو موارد مواجه با مشكلات و........طلبه جوان شروع كرد روي كاغذ يك د‍‍‍ژ كشيد از همانها كه تصويرش را در عكسهاي تاريخي عراق ديده بود ...بعد هم چند تا خط عمودي و افقي كشيد كه بافت سنگي اش پيدا شود ....دست آخر هم يه كم سايه روشن زد ويه كتيبه بزرگ بالاي دژ زد و رويش نوشت ولايت علي ابن ابيطالب........
بعد هم به جاي امضا يه قفس كشيد كه يه پروانه اي داخلش پرواز ميكرد....كاغذ را برداشت و گذاشت بين برگهاي كتاب وبرگشت به حال و هواي كلاس .....استاد هنوز داشت براي تمرين صبر مثال ميزد .يكي دستش را بالا برد و پرسيد:ببخشيد استاد در مقابل مسايلي مثل چشم زخم راهي وجود داره كه انسان مصون بمونه ؟استاد اشاره كرد كه مومن بايد هميشه معوذتين را بخواند و چنين و چنان كند ......
بوي سبيب تمام فضاي كلاس را پر كرد ه بود ...طلبه جوان دست در ميان كتاب كرد و كاغذ را بيرون كشيد و به دژ نگاه كرد...حديث را براي چندمين بار در ذهنش بررسي كرد ....و بعد دستش را بالا برد و رو به استاد گفت :ببخشيد ولي راههاي بزرگتر و جالبتري وجود داره براي نجات از چشم زخم مثل:..........................................................................
خيلي ها اعتراض كردند كه چرا تفسير به راي ميكند اما استاد با لبخند صحبت هاي جوان را دنبال ميكرد .حالا دانه هاي درشت عرق روي پيشاني طلبه جوان نشسته بود
ضربان قلبش تند تر ميزد ..احساس ميكرد نميتواند نفس بكشد .از وقتي فهميده بود عاشق است تپش قلبش زياد شده بود .دستهايش ميلرزيد و نفسش تنگ ميشد ....
لباسهايش هم بوي سيب ميداد ...
استاد بحث را ادامه داد اما نه بحث صبر را ...استاد حديث سلسه الذهب را از پي گرفت و اينكه همه چيز در عالم تكوين مسخر ولي خداست ...
بي اذن ولي خدا دم و باز دمي صورت نميگيرد .....
حتي يزيد بي اذن امام نفس نكشيد ...ماجراي كربلا ................
طلبه دستش را گذاشت روي سينه اش و اداي احترام كرد .استاد تمام حرف دلش را خوانده بود ...تمام حبل الهي ولايت حسين است .آن عهد الست بربكم قالو بلي كه در ازل خدا از انسان گرفت حسين است .....ولايت علي و بچه هاي علي دژ مستحكميه كه انسان رو از هر فسادي نجات ميده ......اما به شر طها و شرو طها ....
اهل يقين فقط به اين دژ وارد ميشن .....
طلبه جوان كنار دژ روي كاغذ نوشت :
من از حديث سلسه الذهب گفتم در حاليكه قلبم حسين را مي تپيد و استاد در بحث ولايت به عاشورا رسيد ....در دژ باز شد بوي سيب مي آمد ...
طلبه با انگشتش روي ديوار ورودي دژ نوشت : حسين را عشق است ....
در هاي دژ بسته شد حالا ديگر كسي اورا نميديد .
السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
واقعاً دل به دل راه داره‌ها!

دل

شنيديد ميگن دل به دل راه داره؟

توي زندگيتون تا حالا پيش اومده كه از يكي خيلي بدتون بياد ولي هيچ موقع ابراز نكنيد؟ و احساس كنيد اونم دقيقا همون احساس رو به شما داره؟

و همين‌طور از يكي خوشتون بياد، بعداً معلوم شِه اونم از شما خوشش مي‌اومده؟

يكي از دوستام مي‌گفت يه روز كه رفته بودم بانك، تا چشمم به تحويلدار بانك افتاد، ناخودآگاه احساس كردم اصلا ازش خوشم نمياد، گذشت تا اينكه وقتي نوبتم رسيد و باهاش سلام و عليك كردم، بِهِم گفت آقا ببخشيد ولي من اصلا از شما خوشم نمياد، همين‌طور كه بُهتَم زده بود بهش گفتم راستش منم از شما بي‌اختيار خوشم نمي‌‌اومد ولي به روم نياوردم!!.

عجيب بود! نه؟!

حالا ذهنتون را از بديها و بد اومدنا جارو كنيد و بياين سر محبت و دوست داشتنهايي كه مثل نسيمي تو دل مي‌وزَد و سينه ‌رو خنك مي‌كنه.

بعضي وقتها دل آدم برا چيزهايي غش ميره كه حتي يك بار هم اونارو نديده.

بذاريد واژه‌هامو اصلاح كنم، و اينطور بگم كه: من با چشمِ سرم نديدم اما از كجا معلوم، شايد دلم با چشماي خودش ديده؟!

داستان دل و عاشق شدناشو اينا، داستاني پر سوز و گدازِ كه حكايتهاي هفتاد من درباره‌اش گفته شده كه هر چه بيشتر پاي آن مي نشيني بيشتر مي‌فهمي كه دل آدمي، آدمي است كامل كه سر و چشم و گوش دل رو يكجا دارد و مي‌بيند و مي‌پسندد و مي‌خواهد و...

اين معادله‌ي دو مجهولي رو براي بدست آوردن كساني كه هي دلتونو ياد مي‌كنن حتماً حل كنيد:

                        دل شما هر روز چند بار ياد كي مي‌افته؟؟!!

شما مي‌گيد دل تو اين كاراش حساب و كتابي هم داره؟

يا نه، همين‌جوري يه بار از اين خوشش مياد و يه بارم از اون؟

قبل از اينكه شما نظرتون رو ارسال كنيد من نظرمو بگم؟

به نظر من همون‌طور كه خودمون كوچولو بوديم و، كم كم بزرگ شديم و، در اين حركت از هر روزمون يه خوشه برداشتيمو، رو حساب يا بي‌حساب يه چيزايي رو ياد گرفتيم و، خلاصه ته كار شديم آدم الان، با اين طرز تفكرِ...! و با اين علاقه‌‌ها و سليقه‌ها؛ دلمونم اولش كوچولو بود و ساده و پاك، كه كم كم بزرگ شد و مطابق آنچه بخوردِش رفته بود بار اومد.

دلمون هم واسه خودش سليقه‌دار شد.

و نتيجه‌ي حرفم اينكه دل هم بي حساب و كتاب جايي نميره، بلكه هر طور كه بار اومده با همون فرهنگ و با همون ملاك و معيار كار مي‌كنه.

حسن ميگه به امام رضا گفتم: ما رو از دعا فراموش نكنين.

امام فرمودند: تو فكر مي‌كني من تو رو يادم ميره؟

كار سخت شد!!

خودمون كم بوديم حالا بايد دلمون رو هم بپّاييم كه كجاها ميره و با كيا مي‌گرده.

بله! واقعاً بايد دلمونو بپّاييم كه با كيا دم‌خوره؟، از كيا خوشش مياد؟، و كيا رو هي ياد مي‌كنه؟

راستي دل شما هر روز چند بار ياد كي مي‌افته؟؟!!

اين معادله‌ي دو مجهولي رو براي بدست آوردن كساني كه هي دلتون رو ياد مي‌كنن حتماً حل كنيد.

اگر دلتون روزي دو سه بار ياد كاراي بد بد مي‌كنه، بدونيد اونكه عاشق كاراي بده (همون شيطونو ميگم ديگه) دقيقا همون موقع اونم تو نخ شماست.

و اگه با آدم خوبا و كاراي خوب و ... دم‌خوره، مطمئناً حور و پري هم با دل تو دم خورند.

باور كنيد حرفام درباره رفت و آمدهاي دل راسته! ميگيد نه! اين داستانو گوش كنيد.

يك روز آقايي به نام "حسن ابن جهم" امام رضا _عليه السلام_ رو مي‌بينه و...

حسن ميگه به امام گفتم: ما رو از دعا فراموش نكنين.

امام فرمودند: تو فكر مي‌كني من تو رو يادم ميره؟

حسن ميگه: تا امام اين جواب رو دادند پيش خودم فكر كردم و با خودم گفتم: خوب ايشون كه برا شيعيان و دوستانشون دعا مي‌كنن، منم كه از شيعيانشون هستم؛ و جواب امام رو دادم كه: نه! شما منو فراموش نمي كنين.

امام فرمودند: چطور اينو فهميدي؟

گفتم: من از شيعه‌ها و دوستاي شمام و شما هم كه برا شيعه‌هاتون دعا مي‌كنين!

بعدش امام فرمودند: بغير اين، چيز ديگه‌اي هم فهميدي؟

حسن ميگه گفتم: نه!

و امام فرمودند: هر وقت خواستي كه بداني پيش من چه داري! نگاه كن به آنچه كه من در نزد تو دارم.

يعني ببين من تو دلت برات چه جاگاهي دارم و از اون نتيجه بگير كه تو هم پيش من در همون جايگاهي.

داستان جالبي بود! نه؟!

حالا فكر كنم با اين حديث باورتون شده باشه كه "دل به دل راه داره"

و باورتون شده‌باشه كه " دل هر جا كه بهش عادت كرده و خوشش اومده و باهاش بزرگ شده راه ميزنه"

و باورتون شده كه "از اين به بعد بايد حواسمون به رفت و اومداي دلمون باشه كه با كيا بِده بستون داره"

فكر كنم وقتشه كه همين امروز، بي معطلي، بريم سر صندوقچه‌ي دل و، ببينيم چيا از كيا داره و بعد بفهميم كه از خودمون چي پيشِ كي داريم.

يه نكته رو حيفم اومد راجع به "حسنِ" قصه‌مون نگم و اون اينكه ايشون چه آدم بزرگي بوده كه دلش دم‌خوره دل نازنيني چون امام رضا _عليه السلام_ بوده.

خدا كنه كه طاق دلتون رنگ "رضا" بگيره و، حال دلتون ياد "رضا" باشه
يا حق

 

   متن روايت:

عدة من أصحابنا ، عن سهل بن زياد ، عن علي بن أسباط ، عن الحسن بن الجهم قال:

قُلتُ لأبي الحسن _عليه السلام_: لا تَنسِني مِن الدُعاء.

قال : [أ] و تَعلَمُ أني أنساكَ؟

قال : فَتَفكرتُ فِي نَفسي وَ قلتُ : هُو يَدعُو لِشيعَتِهِ وَ أنا مِن شِيعَتِهِ.

قُلتُ : لا ، لا تَنساني.

قال : وَ كَيفَ عَلِمتَ ذَلك ؟

قُلتُ: إني مِن شِيعَتِك وَ إنكَ لَتَدعُو لَهُم.

فَقال : هَل عَلِمتَ بِشَئٍ غَيرَ هَذا ؟

قَال: قُلتُ: لا.

قَال: إذا أرَدت أن تَعلَم مَا لك عِندي فَانظُر [إلى] ما لِي عِندَك. (1)

سايت تبيان


1- الكافي، الشيخ الكليني، ج 2، ص 652

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
سفري به دنياي دختران طلبه(3)

پنجم، شيطنت هاي طلبگي!

 

اينجا شيطنت كردن هم زمان خاصي دارد. مي تواني همه شيطنت ها يت را كه انجامش سركلاس هاي ديگر به هر دليلي مقدور نيست، ذخيره كني براي كلاس هاي روش تدريس يا روش سخنراني، وقتي كه طلبه اي قرار است سخنراني يا تدريس كند، اگر استاد روشنفكري نصيبتان شده باشد كه از قضا اغلب همين اتفاق مي افتد، مي توانيد هر فكر شيطنت آميزي را به هر نحوي كه مي پسنديد پياده كنيد: خود اين داستان مثل يكي از همان راه هاي رسيدن به خدا، خيلي خواهان دارد! منتها اول خلوص نيت لازم است. نبايد به نيت ديگري غير از ادخال سرور در دل مؤمن بينديشيد در غير اين صورت عمل شما تباه است و آخرتتان ضايع! (از رساله مسائل فقهي خودم!) از اجازه گرفتن هاي بي مورد و سؤال پرسيدن هاي بيخودي تا نمك ريختن در ليوان سخنران بيچاره و البته دادن يك 200 توماني و تقاضاي آنكه:«حاج خانم مي شه بعد از سخنراني يك روضه حضرت ابوالفضل هم بخونيد؟»جزئي از اين شيطنت هاست.

دركنار همه اينها مدير حوزه مي گويد كه براي افزايش روحيه خانم هاي طلبه، يكي از شيوه هاي جالب توجه، اردو رفتن است و از اين حيث گاه آنقدر اين اردوها زياد مي شود كه برخي به مزاح مي گويند تور علميه حضرت عبدالعظيم (ع)! مثل اردوهاي كاشان، قم، مشهد، اصفهان و تازگي ها هم محلات. البته برخي از طلاب سال گذشته به مكه هم رفته اند- عمره طلبگي- قرار بود كربلا هم بروند كه نشد.خلاصه كه دست به اردوي خواهرانتان دراين حوزه خوب است.

 

ششم، يا علي يعني برو كانال دو!

 

يا علي يا علي يا علي.اين «يا علي» هاي آهنگين پي درپي، بيانگر آغاز و پايان كلاس هاست. يعني همان زنگ كلاس! كه با خلاقيت تكنولوژي و اعتقاد را در هم آميخته آن هم طوري كه هر تازه واردي را جذب مي كند. زنگ كه مي خورد، كم كم اساتيد، كلاس ها را ترك مي كنند و تو گاه صداي «يا الله»گفتن هايشان را مي شنوي و آنگاه هم كه نمي شنوي، خب، حتماً استاد، خانم است ديگر!  6 استاد آقا، 10 استاد خانم، برخي با تحصيلات حوزوي، برخي با تحصيلات دانشگاهي و برخي هر دو. با رفتن اساتيد، كم كم طلبه ها از كلاس ها بيرون مي آيند و سكوت راهرو شكسته مي شود، چه شكستني! ديگر صدا به صدا نمي رسد همه اش به خاطر گم شدن سنگ پا نيست، چند نفري در كتابخانه پي كتاب مي گردند، تعدادي جلوي برد روزنامه ها ايستاده اند و هم مي خوانند و هم بحث مي كنند. بعضي اس ام اس هاي رسيده را چك مي كنند و هرازگاهي هم يكي از آنها را بلند مي خوانند تا بقيه هم فيض ببرند! تعدادي هم البته دور هم نشسته اند و مثل هر جمع جوانانه ديگري، هر چند دقيقه يكبار، صداي خنده شان بلند مي شود! تعدادي هم، هواي جسم مبارك را داشته و مشغول خوردن هستند- هول برت نداره؛ بيشترخوراكي هاي خانگي، خبري از چيپس و پفك نيست- ناگاه در اين شلوغ بازار مي بيني كه كسي به هر جمعي سر مي زند و مي گويد: بچه ها! «سلام» و از لحنش مي فهمي كه منظورش سلام و عليك نيست. گويا مي خواهد زمان رسيدن چيزي را يادآور شود. هر گروه با شنيدن كلام او، هر جا كه هستند، مي ايستند- البته بيشتر توي راهرو- و رو به قبله مي كنند و بعد، كم كم كه صداها مي خوابد و همه آماده مي شوند، دست راست روي سينه مي گذارند و وقتي شروع مي كنند، معناي آن «سلام» را خوب مي فهمي.

السلام عليك يا اباعبدالله و علي الارواح التي... و الي آخر. اين رسم قشنگ سلام بر وجود مقدس امام حسين (ع) چند سالي است زنگ هاي تفريح اول، در حوزه ما اجرا مي شود. و گاه مثل آن روز كه خبر تخريب حرمين سامرا رسيد، فرصت مغتنمي است تا عقده دل بگشايي و ... بعد از سلام آغاز كلاسي ديگر و ...

 

هفتم، بدون بحث فتيره!

 

اصلاً همه نظام آموزشي حوزه يك طرف، بحث و اين صحبت ها يك طرف. البته بهش مي گويند مباحثه. رسم قشنگي است، يادگارهاي نظام سنتي حوزه حالا اگر بپرسي اين مباحثه اصلا يعني چه؟ خواهم گفت كه اين مباحثه يعني تعدادي طلبه همدرس و هماهنگ با هم، دور هم بنشينند و درس هاي فراگرفته استاد را بار ديگر توسط خود - اما به صورت كاملا جدي(!) - تكرار و تدريس كنند.

هر بار فردي ازگروه جاي استاد و بقيه در جايگاه شاگرد قرار مي گيرند و مباحثه كه بر منطق روش قرآني «جدال احسن» پايه ريزي شده است، بخشي از برنامه روزانه درسي است و در نظام آموزشي حوزه، همانقدر كه شركت در كلاس درس اهميت دارد، حضور در جلسات مباحثه حائز اهميت است و انعكاس خارجي اين اهميت در حوزه حضرت عبدالعظيم (ع) يعني اينكه فرد خاصي مسئول چك كردن حضور و غياب خواهران در جلسات مباحثه است و سه جلسه غيبت غيرموجه، يعني يك جلسه غيبت درسي و ... البته هميشه هم مباحثه، مباحثه نيست! گاه برخي دوستان حوزوي فقط مباحثه مي كنند، بدون محتواي درسي! و تو را به ياد بيتي از خواجه شيراز مي اندازند كه:

 

            مباحثي كه در آن مجلس جنون! مي رفت

                                                                             وراي مدرسه و قيل و قال مسئله بود

 

خب، نمي شود كه هميشه هم بي خيال سريال شب قبل و مصاحبه رئيس جمهور و ديدار «آقا» و طرح جديد نيروي انتظامي و دعواي اين روزنامه با آن ارگان و حتي بحث هاي كاملا زنانه خياطي و آشپزي شد. مگر خيلي مثبت باشي، كه در جوان امروزي- حتي از نوع حوزوي اش- كمتر چنين درس خوان هاي مثبتي را مي يابي كه مثلا راس ساعت يازده براي مباحثه در نمازخانه حاضر شوند و تا خود ساعت 50/11 و بلكه بيشتر، لمعه و مبادي و فلسفه و منطق بخوانند. اصلا قشنگي درس خواندن به همان شيطنت هاي زيركانه اي است كه فقط به يك فكر جوان نفوذ مي كند. اصلاً اين بحث ها اگر نباشد كه آن بحث ها جواب نمي دهد، باور كنيد!

 

ادامه دارد...

منبع:کيهان

قسمت اول ، دوم

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
چون شيرين زبوني باهات دوستم!!

گل

                           مَن عَذُبَ لِسانُهُ كَثُرَ اِخوانُهُ (1)

                                    هر كه خوش‌زبان باشد، برادران و دوستانش زياد شون

هر كه مردمان را [به] نيكويى [سخن] گويد و به گِرد عثرات [و خطاهاي] ايشان نگردد، ايشان او را دوست گيرند و با او چون با برادران، زندگانى كنند.

                               گر زبانت خوش است، جمله‌ي خلق

                                                                                                   در مــودّت بـرادران تـــواَنـد

                              ور زبـانـت بـد اسـت ، در خـــــــانـه

                                                                                                   خصمِ جانِ تو، چاكران تواَند


1- ميزان الحكمة ج 3 ص 2743

ر.ك- رشيد الوطواط، مطلوب كل طالب

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
سفري به دنياي دختران طلبه(2)

سفري جذاب به دنياي ناشناخته دختران طلبه

دوم، جايي براي زندگي!

شرايط عمومي ثبت نام داوطلبان در مقطع سطح 2 (معادل كارشناسي) داشتن ديپلم و سن كمتر از 25 سال است . تازه حوزه حضرت عبدالعظيم(ع) باتوجه به متقاضي بسيار براي ثبت نام و پشت حوزه اي هاي بسيارتر، از شرايط اختصاصي «بومي بودن و داشتن معدل بالاي 14» نيز براي پذيرش استفاده مي كند. قبولي داوطلبان در آزمون كتبي، تازه اول قصه است! مصاحبه حضوري يك طرف، تحقيقات محلي هم يك طرف! از نظر پوشش هم شرط خاصي نداريم. اما (خوب گوشات رو باز كن كه اما داره!) بهر حال كسي كه وارد حوزه مي شود بايد از حداقل هايي برخوردار باشد و علاوه بر آن با كمترين فشاري از ادامه مسير منصرف نشود. - جمله بندي را عشق است!- راستي براي گرفتن مدرك سطح 2 پايان نامه هم بايد بنويسي ، آن هم تا مي تواني! به قول رفقا همه آن پنج سال يك طرف و ... اصلاپايان نامه نويسي براي خودش چند طرف است!

از سال 86 حوزه حضرت عبدالعظيم(ع) در دو رشته (علوم قرآن و تفسير) و (فقه و اصول) متقاضيان سطح سه را نيز مي پذيرد كه پس از قبولي در آزمون ورودي ومصاحبه علمي در آينده اي بسيار نزديك تحصيل خود را آغاز مي كنند و خالي از لطف نخواهد بود كه بداني در كل ايران جز اين مركز، تنها دو حوزه ديگر (قم، كرمان) براي مقطع سطح 3 (معادل كارشناسي ارشد) داوطلب مي پذيرند. با اين همه يادت نرود هميشه اخلاص و اراده توست كه جواب مي دهد وگرنه چه بسيار آنها كه همه شرايط حضور را داشته اند، اما سرانجام مشروط شده اند. - از سخنان قصار خودم!- درست است كه به اعتقاد بسياري براي آغاز سربازي امام زمان(عج) بايد خودش تو را بطلبد اما ماندنت ارتباط مستقيمي دارد با اخلاص و تلاش و عشقت.

 

سوم، بعدش چي؟!

حوزه خواهران حضرت عبدالعظيم (ع) (تقصير ما نيست، به ما مي گويند طلبه خواهر يا خواهر طلبه گرچه همه با هم خواهر ديني هم هستيم!) 5-4 سالي است كه دفتر پاسخ به مسايل شرعي- اعتقادي و مشاوره خانوادگي- فقهي و ... به صورت حضوري و تلفني درحرم حضرت راه انداخته است. اين دفتر توسط خانم هاي فارغ التحصيل خودمان اداره مي شود و در دو نوبت صبح و عصر راه هاي رسيدن به خدا را به ملت آموزش مي دهد و دست اندازها را صاف مي كند. خواهران (همان خانم ها!) شاغل در دفاتر پاسخگويي، پس از فارغ التحصيلي با شركت در كلاس هاي مختلف به تقويت علمي و معنوي خود مي پردازند تا خدمتي عالمانه تر داشته باشند. از سويي چند سالي است كه در مناسبت هاي مختلف- به خصوص در ماه هاي رمضان، محرم و صفر- حوزه حضرت عبدالعظيم (ع) مبلغيني را از بين بروبچ مثبت تربه مدارس مختلف شهري مي فرستد كه هم باعث آشنايي دانش آموزان با طلبه ها و مسايل ديني مي شود، هم به شبهات آنها پاسخ داده شود و هم مراسم مختلف مدارس پربارتر و مفيدتر برگزار شود! تازه برگزاري كلاس هاي پاره وقت براي پشت حوزه اي ها كه نتوانسته اند بيايند داخل هم يكي ديگر از فعاليت هاي بچه هاي حوزه است.

 

چهارم، كلاً دور تقلب و نمره ناپلئوني خط بكش!

ماجراي درس خواندن درحوزه، ماجراي غريبي است. واقعاً كمتر كسي مي داند كه چقدر درس خواندن درحوزه سخت و درعين حال علمي و موثر است.

قديم ها از كتاب هاي اصيل و قديمي استفاده مي شد. مثل جامع المقدمات، سيوطي، مغني اللبيب، شرح لمعه، اصول مظفر و... كه به دليل عربي بودن والبته سنگيني متون درسي خيلي فاز مي داد! به قول ظريفي هم ذهن ها خلاق تر مي شد و هم بنيه علمي قويتر. تازه قبل از اتمام يك كتاب هم به سراغ كتاب ديگر نمي رفتند. اما گستردگي كار نياز به كار كارشناسي داشت ولي متأسفانه اين روزها همه جا پر از ترجمه است كه هم كارآمدي طلاب را كمتر مي كند و هم بنيه علمي شان را ضعيف تر! با كمي دقت وپرس و جو متوجه مي شوي كه شايد تنها كتاب عربي سنگيني كه -به لحاظ محتوايي نه وزني!- طلاب در طول اين پنج سال مطالعه مي كنند (آن هم نه بطوركامل!) شرح لمعه شهيد ثاني است اصول را هم البته به صورت عربي مي خوانند اما سادگي متن اصول آن همه هست كه يكي از اساتيد آن را فارسي ال دار- الف و لام- مي داند. اصلاً، راستش را بخواهي، اين روزها رنگ زيادي از قديم ها بر ديوارهاي رنگ شده حوزه نمانده است و اين راه مان ابتداي ورود از آيفون تصويري حوزه مي فهمي! نه از آن حجره هاي قديمي خبري هست نه از كلاس هاي بدون ميز و صندلي و تخته.

مدير حوزه- خانم مومني يا حاج خانوم مومني- اما معتقد است گرچه تفكر حوزوي قديم به دنبال بهره وري از امكانات نبود و معتقد بود كه شرايط سخت انسان را مي سازد و طلبه با كمترين امكانات بايد بيشترين بازدهي را داشته باشد اما استفاده از امكانات براي پيشبرد اهداف خيلي خوب است به شرط آنكه مشغله اضافي براي طلبه نشود كه اين بزرگترين آفت براي هر طالب علم است.

 

اينجا نمره قبولي 12 است و اگر 75/11هم بشوي، هيچ استادي آن 25/0 را ارفاق نمي كند.

اصلا خريد نمره والتماس استاد و تباني و تقلب (استغفرالله) اينجا جايي ندارد. خودت مي داني و خودت. تازه گاهي اوقات خودت مي ماني و حوضت -همان حوض ورودي - دو سه هفته امتحانات پايان ترم، پشت سرهم و سخت و بدون عنايت استاد! فاجعه است. رساندن جواب سر جلسه امتحان را هم بي خيال شويد. اكثر طلبه ها، براساس فتواي مراجعشان دور تقلب يك خط قرمز پررنگ كشيده اندو براي همين حتي برخي وقت ها، برخي از اساتيد- مثل مدير حوزه- برگه هاي امتحان هفتگي را به طلبه ها مي دهد تا به منزل ببرند و فردا با پاسخ بياورند، باور كنيد تأثير اين اعتماد، از مراقبت سرجلسه خيلي بيشتر است. خب باور نمي كنيد،گير از خودتونه!

الان حتما مي پرسي امتحان هفتگي چيست؟ هفته اي يك ساعت، زنگ امتحان هفتگي است. حجم كمي از يك كتاب به صفحه امتحان تبديل مي شود و امتحاني جدا از امتحانات ميان ترم و پايان ترم.

 

ادامه دارد...

منبع:کيهان

قسمت اول رو هم اينجا میتونین بخونین

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
عزرائيل چقدر مهربان است!!

 0  شما درباره مرگ و لحظه‌ي جان دادن و... چه مي دانيد؟

 0  آيا تا کنون به لحظه اي که عزائيل به سراغتان مي آيد انديشيده ايد؟

 0  آيا تا بحال بالاي سر کسي که در حال جان دادن است، بوده‌ايد؟

 0  اصلا فکر مي‌کنيد عزرائيل چه جور موجودي است؟

نه! کامتان تلخ نشود ؛ لطفا Back نزنيد ؛ در اين چند خط نه مطلب ترسناک هست و نه حرفهاي دوست نداشتني و اعصاب خورد کن.

به سوالهاي بالا فکر کرديد؟ حالا مي خواهم تمام تصورهاي شما را نسبت به مردن؛ عزرائيل و آن دمِ آخر عوض کنم

بزرگي مي فرمودند من اصلا از مرگ نمي ترسم چون "مرگ، رفتن از اين اتاق به اتاق کناري است".

مي دانيد که عزرائيل هم يک فرشته است، ولي اشتباه نکنيد چه کسي گفته او فرشته‌ي عذاب است؟! نه! اصلا!؛ حضرت عزرائيل فرشته و بنده‌اي از بندگان خداست که هر وقت خداوند دستور فرمايد دست من و شما را مي گيرد و از اين اتاق به اتاق بغلي مي برد، البته دست روحمان را.

آيا تا کنون به لحظه اي که عزائيل به سراغتان مي آيد انديشيده ايد؟

اصلا فکر مي کنيد عزرائيل چه جور موجودي است؟

اما حالا با اين حرفها نبايد از اين سوي بام افتاد که خوب! پس بي خيال، مرگ هم که چيزي نبوده و... نه!؛ بايد به عرضتان برسانم که آن "اتاق بغلي" را خودتان بايد بسازيد البته نه فکر کنيد تنهاي نتها نه!؛ هستند کساني که کمکتان کنند فقط شما بخواهيد که آبادش کنيد، آنوقت زمين و زمان و... به خدمتتان خواهند آمد.

فکر نکنيد من اين حرفها را از خودم و براي دل خوشي شما مي‌گويم بلکه اينها جواب کسي است که از امام صادق عليه‌السلام همين سوال ها را پرسيده است

يک روز آقايي به نام سُدير به حضور امام صادق عليه السلام مي رود و سوالي در اين باره از امام مي پرسد و...، ادامه‌ي اين گفتگو را از زبان خود او بشنويد:

به حضرت ابا عبد الله، امام صادق –که سلام و درود خدا برو باد– گفتم : فدايتان شوم اي فرزند رسول خدا، آيا  "مؤمن" از قبض روح شدن اکراه دارد [و جان دادن برايش سخت است]؟

امام فرمودند: نه!، قسم به خدا که اين طور نيست. وقتي که فرشته ي مرگ براي گرفتن روحش مي آيد، در آن هنگام او بي تابي مي کند. فرشته به او مي گويد: "اي ولي خدا بي تابي نکن ؛ قسم به خداوندي که محمد را برگزيد من برايت از هر مادر مهرباني که بخواهد پيش تو آيد، نيکوتر و دلسوزترم؛ چشمهايت را باز کن و ببين..."

امام صادق مي گويد: [در اين هنگام] رسول خدا و امير مومنان و فاطمه ي زهرا و حسن و حسين و ديگر امامان _که درود و سلام خداوند برآنان باد_ برايش تمثّل مي يابند و به او گفته مي شود: "اينان رفيقانت، رسول خدا و امير مومنان و فاطمه و حسن و حسين و امامان هستند".

امام مي گويد: آن شخص چشمش را باز مي کند و نگاه مي‌کند.

آنگاه مناديي از سوي پروردگار روحش را صدا مي زند و مي‌گويد: "اي نفسِ آرام  يافته به محمد و خاندان او با رضايت به ولايت_ائمه_ و پسنديده شده با ثواب به سوي خدايت برگرد و در ميان بندگانم يعني محمد و خاندان او و در بهشتم درآي".

آنجاست که هيچ چيزي برايش دوست داشتني‌تر از خروج روحش و پيوستن به آن منادي نيست.

فرشته به او مي گويد: "اي ولي خدا بي تابي نکن ؛ قسم به خداوندي که محمد را برگزيد من برايت از هر مادر مهرباني که بخواهد پيش تو آيد، نيکوتر و دلسوزترم؛ چشمهايت را باز کن و ببين..."

به به من که وقتي اين مطلب زيبا را خواندم حس زيبايي برايم  دست داد اما آميخته‌ي به فکر و ترديد!

مي‌دانيد چرا؟ به کلمه‌ي مومن در ابتداي روايت توجه داشتيد؟ بله من ترديم در صدق اين کلمه بر خودم بود. و مي توان گفت همه نبايد خيالشان به ديداري اينگونه با آن فرشته مهربان، و رفتني آنچنان خوش باشد.

اما خوشا به حال "مؤمن"، چه زيبا هراسش به آرامشي لذيذ تبديل مي‌شود.

متن روايت:

عِدة من أصحابنا ، عن سهل بن زياد ، عن محمد بن سليمان ، عن أبيه ، عن سُدير الصيرفي قال : قلت لأبي عبد الله عليه السلام : جعلت فداك يا بن رسول الله هل يكره المؤمن على قبض روحه ؟ قال : لا والله إنه إذا أتاه ملك الموت لقبض روحه جزع عند ذلك فيقول له ملك الموت : يا ولي الله لا تجزع ، فوالذي بعث محمدا صلى الله عليه وآله لأنا أَبَرُّ بك وأشفق عليك من والد رحيم لو حضرك ، اِفتح عينيك فانظر ، قال : ويمثل له رسول الله صلى الله عليه وآله وأمير المؤمنين وفاطمة والحسن والحسين والأئمة من ذريتهم عليهم السلام فيقال له : هذا رسول الله وأمير المؤمنين وفاطمة والحسن والحسين والأئمة رفقاؤك ، قال : فيفتح عينيه فينظر فينادي روحه مناد من قبل رب العزة فيقول : يا أيتها النفس المطمئنة إلى محمد وأهل بيته ارجعي إلى ربك راضية بالولاية ، مرضية بالثواب ، فادخلي في عبادي - يعني محمد أو أهل بيته - وادخلي جنتي ، فما من شئ أحب إليه من استلال روحه واللحوق بالمنادي .(1)

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
سفري به دنياي دختران طلبه
 

دختران طلبه

سفري جذاب به دنياي ناشناخته دختران طلبه

فرشته ها در شاه عبدالعظيم

 

 اين يك گزارش منحصر به فرد است

شده كه دلت براي خدا تنگ شود و حس كني هر چه قد مي كشي و دست دراز مي كني، به آن بالاها نمي رسي؟! اگر نبودن تو در كنار خدا، سقف دلتنگي هايت باشد، حتما براي آن فكري مي كني، حتما پي مسيري مي گردي تا تو را به آن بالاها برساند و يك عطش ديرينه را سيراب كند. اگر دلت هواي رسيدن دارد و عقلت پي مسير چنين رسيدني است اين نشاني را به خاطر بسپار شايد به كارت آمد! حرم حضرت عبدالعظيم(ع)، از ضلع جنوب غربي كه خارج شوي، سمت راست انتهاي پاركينگ مخصوص كاركنان حرم، دري كوچك با تابلويي كه نشانگر حوزه علميه خواهران حضرت عبدالعظيم(ع) است. جايي كه دختراني از جنس تكليف و نه به هواي مدرك وكارت دانشجويي (!) قدم در مسير دانستن گذاشته اند؛ كه معرفت،حوزه و دانشگاه نمي شناسد، عاشق مي خواهد وبس!

 

آن چند خانم...15-10 نفر بيشتر نبودند. توشه شان هم توكل و عشق و تلاش؛ همان متاعي كه براي طي يك مسير سخت و طولاني به خوبي به كارت مي آيد همين گروه اندك راهي قم شدند و با كمك علماء، منزلي را اجاره كردند، منزل كه نه، اتاقي كه هم خوابگاه بود، هم غذاخوري، هم كلاس درس! در آن زمان حدود 1340- اصلا تحصيل بانوان، حتي در دبيرستان و دانشگاه هم كه مكان هايي تعريف شده بودند، چندان مد! نشده بود، چه رسد به تحصيلات حوزوي و... و راستش مد كه هيچ، امكان تحصيل هم آن همه نبود. پس اراده ات بايد آن همه قوي مي بود كه بر همه فشارها و نبود امكانات غلبه كني! از آن گروه اندك اگر بپرسي حتما ذكر خيري از شهيد قدوسي و شهيد حقاني هم خواهد شد.

اين جمع علمي- معنوي از خشم جاهلانه ساواك پنهان نمي ماند. فشارهاي ساواك و دستگيري برخي اعضا، نبود امكانات سختي مسير، آن گروه اندك را اندك تر كرد. اما حقانيت را با تعداد نسبتي نيست. حفظ حلقه زنجير، توسط همان عده قليل، باعث مي شود تا آيات عظام شرعي و راستي با همفكري هم اولين حوزه رسمي ويژه خواهران در ايران را، در شهر قم و با عنوان مكتب توحيد، تأسيس كنند و البته همزماني اين تأسيس با سال هاي اوجگيري قيام مردم ايران عليه حكومت پهلوي، از به رونق افتادن آن مي كاهد. اما پس از انقلاب (مكتب هجرت) و (مكتب علي) نيز تأسيس مي شود و سرانجام به دستور مستقيم حضرت امام(ره) مبني بر تأسيس حوزه اي اختصاصي به نام خواهران، جامعه الزهراي قم بنا مي شود و اين سرآغاز تأسيس حوزه هاي خواهران در سراسر كشور است.

 

اول؛ رضاخان كجايي كه مقبره ات برباد رفت؟!

آن روزها كه با كپي برداري ازمقبره بناپارت، براي شاه ايران مقبره مي ساختند ،حتي در مخيله بدبين ترين افراد دربار پهلوي هم نمي گنجيد كه روزي بر خرابه قبر رضاخان، حوزه علميه علم شود و با تربيت جماعتي كه محمدرضا پهلوي آنها را ارتجاع سياه مي ناميد، روزي هزاربار جسد موميايي شده اعليحضرت فقيد!! را كه معلوم نيست دركدام گوري است! بلرزانند و گوربگور كنند... اي روزگار!

حوزه علميه خواهران حضرت عبدالعظيم(ع)، درمجاورت حوزه حرم مطهر و درب اصلي آن در خيابان هلال احمر به روي طلاب باز مي شود. چند عدد پله، يك دركوچك و بعد پرده اي ضخيم وبعدتر!... هم مي تواني از چپ بروي- يعني ورودي ويژه طلاب- و هم از راست كه بخش فرهنگي و معاونت اداري- مالي حوزه است كه در ويژه ورود اساتيد و پرسنل هم هست. حياط گرچه با دو حوضچه سه طبقه و درختاني قديمي، زيبا به نظر مي رسد، اما فضاي چشمگيري ندارد، همان فضاي اندك هم آنقدر درزاويه ديد همسايه هاي اداري ومسكوني قرار دارد كه جز براي عبور و مرور، اصلا هوس نمي كني براي مطالعه يا تنفس درآن قدم بزني و بيشتر تلاش مي كني بودنش را به فراموشي بسپاري! البته در آغاز ورود يك تلفن كارتي مستعمل هم خودنمايي مي كند، ولي چه جاي خودنمايي كه اين روزها تلفن همراه، حوزه هاي علميه را نيز فتح كرده است!

كمي كه راه بروي، نمازخانه است با ستون هايي بزرگ و موكت هاي قهوه اي و 16فرش 12متري يك رنگ كه نيم متر فاصله هركدام با ديگري است. -مساحت نمازخانه را خودت حساب كن ديگر!- نمازخانه، هم نمازخانه است، هم سالن اجتماعات و برگزاري مراسم ، هم محل غذاخوري طلبه ها و هم محل مباحثه و هم مكان هر كاري كه نياز به چنين فضايي دارد! -كاربري فضا را صفا كردين؟-

راستي قبل از نمازخانه اتاق كامپيوتراست با 20 كامپيوتر و مجموعه اي از لوازم جانبي! اصلا به خودت فشار نياور اينجا از سايت و گيم و روزي 8 ساعت اينترنت(!) خبري نيست! بعداز نمازخانه هم سمت چپ يك دفتر اداري است و سمت راست پله! مي روي بالا، قبل از ورود، دفتر اساتيد آقاست كه اكثراً روحاني هستند، بعد هم دفاتر معاونت آموزش، مديريت حوزه، معاونت پژوهش و دفتر اساتيد خانم، پايگاه بسيج و كتابخانه (با 3471 جلد كتاب شماره گذاري شده)- البته يك كتابخانه ديجيتالي هم داريم كه 60 هزارعنوان كتاب و موضوع را درخود جاي داده است. بعد هم كلاس ها، پنج پايه، هر پايه يك كلاس. و البته آشپزخانه و سرويس هاي بهداشتي و يك حياط خلوت باصفا. درك وضعيت معماري ساختمان را هم بي خيال شويد كه به نوشتن نمي آيد و فقط با رويت نقشه اصلي ساختمان، ممكن است چيزي دستتان بيايد، تأكيد مي كنم: ممكن است

ادامه دارد...

منبع: کيهان

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
داستانى عبرت آموز از طمع كار

گنجشک

شعبى رحمة الله عليه گويد كه: صيادى گنجشكى گرفت، گنجشک گفت: مرا چکار خواهى كرد؟ گفت بكشم و بخورم. گفت: از خوردن من چيزى حاصل تو نخواهد شد ولي اگر مرا رها كنى سه سخن به تو مي‌آموزم كه براي تو بهتر از خوردن من است. صياد گفت بگو. گنجشک گفت يك سخن در دست تو بگويم، و يكى آن وقت كه مرا رها كنى و يكى آن وقت كه بر كوه نشينم.

گفت: اوّلي را بگو. گفت: هر چه از دست تو رفت براي آن حسرت مخور. پس صياد او را رها كرد و بر درخت نشست و گفت: محال را هرگز باور مكن و پريد بر سر كوه نشست و گفت: اى بدبخت اگر مرا مي‌كشتى اندر شكم من دو دانه مرواريد بود هر يكى بيست مثقال، که توانگر مى‌شدى و هرگز درويشى به تو نمي‌رسيد .

مرد انگشت در دندان گرفت و دريغ و حسرت خورد و گفت باز از سومي بگو. گنجشک گفت: تو آن دو سخن را فراموش كردى سومي را مي‌خواهي چکار؟ به تو گفتم براي گذشته اندوه مخور و محال را باور مكن. بدان كه پر و بال و گوشت من ده مثقال نيست آن وقت چگونه در شكم من دو مرواريد چهل مثقال وجود دارد و اگر هم بود حالا که از دست تو رفته، غم خوردن چه فايده؟ گنجشک اين سخن گفت و پريد و اين مَثَل براى آن گفته مي‌شود كه چون طمع پديد آيد؛ همه محالات باور كند .

راه علاج مرض خطرناك طمع، توجه به حضرت حقّ، و بيدارى نسبت به قيامت كبرى، و چشم پوشى از نامحرم، و ديده بستن از اموال و حقوق مردم و قناعت به داده حقّ و محصول كار خويش است .

ابن السماك رحمة الله عليه گويد: طمع رسنى است بر گردن، و بندى است بر پاى . رسن از گردن، خود بيرون كن تا بند از پاى برخيزد.

در هر صورت راه علاج مرض خطرناك طمع، توجه به حضرت حقّ، و بيدارى نسبت به قيامت كبرى، و چشم پوشى از نامحرم، و ديده بستن از اموال و حقوق مردم و قناعت به داده حقّ و محصول كار خويش است .

چون به عنايت و كرامت او نظر داشته باشى و به داده جناب او قناعت ورزى از ذلّت طمع رهائى يابى و به خير دنيا و آخرت و عزّت امروز و فردا رسى.

منبع:

عرفان اسلامي (شرح جامع مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه)، حسين انصاريان، جلد 10.

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
چرا خشم خدا گناهكاران را نمي‌گيرد؟

آتش

شايد شما هم جزء آن كساني باشيد كه اين سوال ذهنتان را مشغول كرده است كه چرا گناهكاران هيچ طورشان نمي‌شود.

بياييد چشم‌هايمان را بشوييم و طور ديگري به اين موضوع بنگريم و به اين سوال پاسخ دهيم كه

آيا خودم هم گناهكار هستم يا نه؟

خدا كند كه جوابتان مثبت باشد و اگر بود شما جزء آن انگشت شماريد، چرا كه بيشتر آدم‌ها بخاطر جهل و غرور و ... كم و بيش در خطايند و دچار معصيت

حالا به سوال اول خود برمي‌گرديم اما اينبار اين گزاره را خبري مي‌بينم

خشم خدا گناهكاران را -البته فعلا- نمي‌گيرد!!

از شما مي‌پرسم بنظر شما اين خوب است يا بد ؟

بايد گفت اين مسأله را مي‌توان نعمتي از نعمت‌هاي الهي ديد كه در عقوبت خود شتاب ندارد و هر خطاكاري فرصتي براي بازگشت دارد

حال بينيم اين نعمت را از صدقه سريِ چه كساني داريم

امام صادق عليه السلام از پيامبر اكرم نقل مي‌كند كه:

هرگاه خداوند متعال به ساكنان شهري كه معصيت و گناه را از گذرانده‌اند و در ميان آنان [فقط] سه نفر مؤمن باشد بنگرد ، آنان را مورد خطاب قرار دهد كه : اي بندگان گناهكار من اگر در ميان شما نبودند اين مؤمناني كه دوستداران جلالت من هستند و زمين و مساجدم را به نمازشان آباد مي كنند و سحرگاهان از خوف من استغفار مي‌كنند، حتما عذاب خود را بر شما نازل مي‌كردم ، و هيچ تفاوت هم برايم نمي كرد!

 

متن روايت :

حدثنا أحمد بن هارون الفامي رضي الله عنه قال : حدثنا محمد بن عبد الله ابن جعفر الحميري قال : حدثني أبي عن هارون بن مسلم عن مسعدة بن صدقة ، عن الصادق جعفر بن محمد ، عن أبيه عن آبائه عليهم السلام ان رسول الله صلى الله عليه وآله قال : إن الله عز وجل إذا رأى أهل قرية قد أسرفوا في المعاصي وفيها ثلاث نفر من المؤمنين ناداهم جل جلاله وتقدست أسماؤه يا أهل معصيتي لولا فيكم من المؤمنين المتحابين بجلالي العامرين بصلاتهم ارضى ومساجدي والمستغفرين بالاسحار خوفا منى لانزلت بكم عذابي ثم لا أبالي .(1)


1- علل الشرائع - الشيخ الصدوق - ج 1 - ص 246

 

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
آيا به قبرستان رفته‌ايد؟!

قبرستان

در اين خطبه حضرت علي عليه السلام به غفلت و بي‌توجهي مردم پرداخته است و با بيان شرايط سخت پس از مرگ، انسان را از غفلت برحذر داشته است . حضرت مي‌فرمايد:

" فَإنَّكُمْ لَوْ عَايَنْتُمْ مَا قَدْ عَايَنَ مَنْ ماتَ مِنْكُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ، وَ سَمِعْتُمْ وَ اطَعْتُمْ؛ اگر مى‌ديديد آنچه را كه مردگانتان پس از مرگ ديده‌اند، بي‌تابى مى‌نموديد و وحشت و اظطراب بر شما چيره مى‌شد ."

حتما همه شما در قبرستان، هنگام دفن ميتي حضور داشته‌ايد. در آن حال فردي را نظاره‌گريم که تا ساعاتي قبل زنده بود و قادر به انجام هر کاري بود ولي اکنون به موجودي بي حرکت و خاموش تبديل شده است . البته اين حالات، ظاهر امر است چرا که در باطن اتفاقاتي در حال رخداد است که ما نمي‌بينيم و ميّت آن وقايع را درک مي‌کند. بر اساس روايات، در اين حال آن فرد داد و فرياد هم مي‌کند اما کسي نمي‌شنود. حضرت علي عليه السلام در اين فراز به اين نکته اشاره مي‌کنند که شما که زنده هستيد متوجه نمي‌شويد چه بر سر آن مرده مي‌آيد و اگر مي‌ديديد به وحشت و اظطراب مي‌افتاديد.

حال اين سوال پيش مي‌آيد که چرا انسان پس از مرگ دچار وحشت و اظطراب مي‌شود؟!

حضرت علي عليه السلام در اين فراز به اين نکته اشاره مي‌کنند که شما که زنده هستيد متوجه نمي‌شويد چه بر سر آن مرده مي‌آيد و اگر مي‌ديديد به وحشت و اظطراب مي‌افتاديد.

به نظر مي‌رسد که بنا بر آن فرمايش حضرت علي عليه السلام که مردم مردگانند و وقتي مي‌ميرند زنده مي‌شوند؛ انسان پس از مرگ به هوشياري مي‌رسد و اين هوشياري براي او رنج‌آور و سخت مي‌باشد. چرا که چيزهايي را که در طول زندگي خود شنيده و خوانده بود و نسبت به آن بي‌توجه بوده حال برايش عينيت يافته، ولي افسوس که دستش از دنيا کوتاه شده و زمان کاشتن پايان يافته و ديگر زمان درو کردن است .

از شواهد و منابع اسلامي چنين بر مي‌آيد که يکي از شديدترين شکنجه‌هاي روح پس از جدايي از جسم، اينست که چرا در طول زندگي اعمال و فعاليتش اندک بوده است . چرا که چنين کسي، پس از مرگ شاهد تباهي زندگي خود خواهد بود و اين حس تهي بودن براي فرد ترس و وحشت ايجاد مي‌کند.    

اگر انسان متوجه مرگ و رفتن باشد براي به دست آوردن جاه و مقام، متوسل به دروغ، تهمت و آبرو ريختن مردم نمي‌شود . و هزاران گناه ديگر که متاسفانه انسان براي به دست آوردن اين دنياي فاني مرتکب آن اعمال ناپسند مي‌شود و خود را گرفتار درد و رنج و عذاب الهي در قبر و قيامت مي‌نمايد . 

" وَلَكِنْ مَحْجُوبٌ عَنْكُمْ مَا قَدْ عَايَنُوا وَ قَرِيبٌ ما يُطْرَحُ الْحِجَابُ ؛ ولى آنچه مردگانتان پس از مرگ ديده‌اند، اكنون از چشم شما پنهان است و به زودى پرده‌ها بالا خواهد رفت."

حضرت در اين فراز به کساني که زنده هستند هشدار مي‌دهند که بدانيد آنچه که اکنون مردگانتان ديده‌اند و شما نمي‌بينيد به زودي براي شما نيز آشکار مي‌شود. کنايه از اين که بيدار باشيد چون قرار نيست شما در اين دنيا جاودان باشيد بلکه نوبت مرگ شما هم مي‌رسد و آنگاه پرده‌ها از مقابل چشمانتان فرو مي‌افتد. اکنون که زنده هستيد و فرصت اندوختن توشه داريد تلاش کنيد که مسير، سخت و فرصت کم است. بنا بر فرمايش حضرت علي عليه السلام فرصت‌ها همانند ابر در گذرند. زود باشد که بانگ برآيد که بايد بروي.

حضرت در اين فراز به کساني که زنده هستند هشدار مي‌دهند که بدانيد آنچه که اکنون مردگانتان ديده‌اند و شما نمي‌بينيد به زودي براي شما نيز آشکار مي‌شود. کنايه از اين که بيدار باشيد چون قرار نيست شما در اين دنيا جاودان باشيد بلکه نوبت مرگ شما هم مي‌رسد و آنگاه پرده‌ها از مقابل چشمانتان فرو مي‌افتد.

" وَ لَقَدْ بُصِّرْتُمْ إنْ ابْصَرْتُمْ، وَ اسْمِعْتُمْ، إنْ سَمِعْتُمْ، وَ هُدِيتُمْ إنِ اهْتَدَيْتُمْ ؛ آن حقايق را به شما نيز نشان دادند، ولى ديدن نخواستيد و به گوش شما رسانيدند، ولى شنيدن نخواستيد. راه را به شما نمودند، ولى ره يافتن نخواستيد.

بِحَقِّ اقُولُ لَكُمْ: لَقَدْ جَاهَرَتْكُمُ الْعِبَرُ، وَ زُجِرْتُمْ بِمَا فِيهِ مُزْدَجَرٌ، وَ مَا يُبَلِّغُ عَنِ اللَهِ بَعْدَ رُسُلِ السَّمَاءِ إلا الْبَشَرُ ؛ 

به حق مى‌گويم كه :

عبرت‌ها و اندرزها بر شما آشكار بود و از آنچه مى‌بايد دورى جوييد شما را منع كردند و پس از ملائكه، كه رسولان آسمان‌اند، جز انسان فرمان خداوند را ابلاغ ننمايد."

حضرت در اين فراز از خطبه به اين نکته اشاره مي‌کنند که آن حقايق پشت پرده از طريق پيامبر و امام براي شما گفته شد ولي گوش نداديد و به آن توجه نکرديد و به دنبال هوا و هوس و پاسخگويي خواهش‌هاي نفساني خود بوديد.

آيا هيچ فکر کرده‌ايد که چرا رفتن به قبرستان مستحب شمرده شده است؟!

آيا به اين سيره رسول اکرم صلي الله عليه و آله توجه کرده‌ايد که چرا در تشييع جنازه و مراسم تدفين، حتما شرکت مي‌کردند؟!

بنا بر آن فرمايش حضرت علي عليه السلام که مردم مردگانند و وقتي مي‌ميرند زنده مي‌شوند؛ انسان پس از مرگ به هوشياري مي‌رسد و اين هوشياري براي او رنج‌آور و سخت مي‌باشد. چرا که چيزهايي را که در طول زندگي خود شنيده و خوانده بود و نسبت به آن بي‌توجه بوده حال برايش عينيت يافته، ولي افسوس که دستش از دنيا کوتاه شده و زمان کاشتن پايان يافته و ديگر زمان درو کردن است .

چون اين موارد به انسان يادآوري مي‌کند که اين دنيا محل گذر است و قرار نيست کسي در اين دنيا بماند، و روزي هم نوبت به ما مي‌رسد. اگر در مسئله مرگ تامل داشته باشيم قطعا نسبت به اعمال و رفتارمان دقت خواهيم داشت و شاهد اين همه ظلم و ستم و جنايت نخواهيم بود. وقتي انسان به اين مورد توجه و يقين داشته باشد که روزي از اين دنيا خواهد رفت و بايد پاسخگوي اعمالش باشد ديگر از هر راهي به دنبال ثروت اندوزي نمي‌رود و فقط از راه حلال کسب درآمد مي‌کند.

اگر انسان متوجه مرگ و رفتن باشد براي به دست آوردن جاه و مقام، متوسل به دروغ، تهمت و آبرو ريختن مردم نمي‌شود. و هزاران گناه ديگر که متاسفانه انسان براي به دست آوردن اين دنياي فاني مرتکب آن اعمال ناپسند مي‌شود و خود را گرفتار درد و رنج و عذاب الهي در قبر و قيامت مي‌نمايد . 

 

منبع:

نهج البلاغه، خطبه 20، ترجمه عبدالحميد آيتي

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
زنده اي يا زندگي مي كني؟
زنده اي يا زندگي مي كني؟

چند وقت پيش خبرنگاري از يك كارگر ساده اي كه دوچرخه داشت، پرسيد: شما از زندگي خودتون راضي هستيد. كارگر جواب داد: بله خدا رو شكر زنده ايم. بعد از يك پزشك همين سوال رو پرسيد. پزشك گفت: نه راضي نيستم. خبرنگار با تعجب روكرد به پزشك و گفت: خيلي عجيبه من همين سوال رو قبلا از يك كارگر ساده كه دوچرخه داشت پرسيدم گفت بله زنده ايم شكر، ولي شما با اين همه امكاناتي كه داريد مي گوييد نه راضي نيستم!


پزشك به خبرنگار گفت: خوب اون كارگر گفته زنده ايم خدا رو شكر و زنده بودن با زندگي كردن خيلي فرق داره. من هم زنده ام ولي از زندگي كردن خودم راضي نيستم.


خوب اون درست مي گفت. خيلي از آدمها فقط زنده اند و نفس مي كشند. اين كافي نيست. حيوانات هم زنده اند و نفس مي كشند. زندگي، يعني حركت به جلو. كساني زندگي مي كنند كه در طول زندگي خودشون دائم در حال سير و حركت تكاملي هستند. هر روزشون با روز قبل فرق مي كنه. هر روزي كه مي گذره عالم تر، توانا تر، با فضيلت تر و با اراده تر مي شوند. هميشه در حال رشد و شكوفايي استعداد هاي خودشون هستند. زنده بودن با سكون شخصيت هم سازگاره، ولي كسي كه واقعا زندگي مي كنه سكون و درجا زدن اصلا برايش معنا نداره. از هر دقيقه و ثانيه عمرش براي ياد گرفتن، رشد كردن و بزرگ شدن استفاده مي كنه. براي عمرش ارزش قايله.


خيلي از مردم تنها زنده هستند و نفس مي كشند، ولي زندگي نمي كنند. فرقي هم نداره فقير باشند يا پولدار، عالم باشند يا جاهل. خيلي از پولدارها هم فقط زنده هستند. گاهي هم ممكنه طرف دانشمند و متخصص باشه، ولي زندگي خوبي نداشته باشه. علامت زنده بودن اينه كه وقتي شما پس از چند سال با آنها برخورد مي كنيد، مي بينيد كه از چند سال پيش تا حالا فرقي نكرده. شخصيتشون همونه كه مثلا بيست سال، سي سال قبل بوده. اين دسته فقط زنده بودند، ولي وقتي با يك انسان فرهيخته، فرزانه، دانشمند و عالم خودساخته مواجه مي شويد، مي بينيد كه خيلي فرق كرده. خيلي رشد كرده. خيلي جلو رفته. علم و عملش بيشتر شده. شخصيتش بزرگتر شده. معنويت و نورانيت بيشتري پيدا كرده. اين حالت نشون مي ده كه اينها داشتند زندگي كردند. زندگي كردن كار آسوني نيست. هر كسي نمي تونه زندگي بكنه. انسان براي اينكه زندگي بكنه بايد خيلي چيزها بلد باشه. خيلي چيزا داشته باشه. بايد خودشو شناخته باشه. توانايي هاي خودشو شناخته باشه و راه شكوفايي اين توانايي ها رو بلد باشه و هميشه براي حركت به جلو و تكامل خودش برنامه داشته باشه. البته بايد گرفتار يك لقمه نون هم نباشه و بتونه براي خودش فراقت و آرامشي درست كنه كه در سايه اون به خودش فكر كنه و براي خودش و خانواده اش زندگي خوبي فراهم كنه. خدا كنه كه بتونيم تا عمرمون به اين دنيا هست حداقل چند سالي زندگي كنيم و مزه زندگي رو بچشيم.


نوشته: سيد مصطفي علم خواه

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
خدا را در وجود خود بيابيم

دست

امير مومنان علي عليه السلام فرمودند:

مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ

                               هر كه نفس خويش را شناخت، به درستى كه پروردگار خويش را شناخت

 

هر كه در نفس خويش نگرد ، به بديهه عقل بداند كه پيش از اين "هست" نبوده است و اكنون "هست" شده است و از اينجا بداند كه او را "هست كننده‌اى" و "پديد آرنده‌اى" هست، پس از شناخت نفس خويش به شناختن پروردگار خويش رسد.

                                              بر وجود خداى ، عز و جل

                                                                                  هست نفس تو حجتى قاطع

                                              چون بدانى تو نفس را، دانى

                                                                                  كوست مصنوع و  ايزدش صانع


برگرفته از كتاب مطلوب كل طالب

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
سرگذشتي عجيب از كودكى بيدار

نوجوان

از يكي از بزرگان از اهل منبر معروف به محقّق خراساني كه مردى وارسته و دانشمند و مبارز و مجاهد بود و من او را وقتى زيارت كردم در سنين هشتاد سالگي بسر مي‌برد و باز هم به توفيق خداوند منبر مي‌رفت و در كمال نشاط، مردم را موعظه مي‌كرد. شنيدم كه واتيكان براى تبليغ مسيحيّت مبلّغين فراواني تربيت كرد، و هر يك را به زبان مخصوص منطقه‌اي كه منظور داشت، آراسته نمود. يكي از آن مبلغان را براى يكى از مرزهاي شمالي ايران فرستاد، قبل از رسيدن آن مُبلّغ مسيحي، خانه‌اي را در روستاي مرزي خريداري كرده و به عنوان كليسا قرار داده بود تا مُبلغ پس از ورودش به محل، براى تبليغاتش جا و مكان داشته باشد .

كشيش با قوت فراست دريافت كه عالمى بيدار و ناصحى دلسوز، و واعظي بينا بر اين روستا اشراف دارد و با بودن او، امكان تبليغ مسيحيّت نيست، پس از همانجا بازگشت .

مُبلغ مسيحي به نزديکي روستا رسيد. كودكي سيزده، چهارده ساله با تعدادى گوسفند رهسپار صحرا بود، كشيش با او برخوردى محبّت آميز كرد و آدرس كليسا را در روستا از او خواست، كودك آدرس محل را به او داد، كشيش گفت آفرين فرزندم، چه نوجوان عزيز و با كرامتي هستي، من از تو دعوت مي‌كنم به وقت غروب به كليسا بيا تا تو را زيارت كنم.

نوجوان پرسيد براي چه؟ گفت براي اين كه راه بهشت را به تو نشان دهم. كودك نظرى به چهره‌ي كشيش انداخت و گفت برو بيچاره‌ي بدبخت، تو كه از پيدا كردن كليسا در گوشه يك روستا عاجز بودى و آدرس آن را از من خواستي چگونه قدرت داري آدرس بهشت حق را كه در فضائي بي‌نهايت از معنويت است در اختيار من بگذاري؟!

كشيش با قوت فراست دريافت كه عالمى بيدار و ناصحى دلسوز، و واعظي بينا بر اين روستا اشراف دارد و با بودن او، امكان تبليغ مسيحيّت نيست، پس از همانجا بازگشت .

آري بيداران چون كسي را بيدار كنند، در حقيقت جان مرده او را زنده كرده‌اند، و فكر خسته او را نشاط داده‌اند، و مس قلب او را طلا نموده‌اند و وى را در برابر حوادث و خطرات به خصوص خطرات شياطين انسى و جنّى بيمه كرده‌اند .

مبلّغان و گويندگاني كه متّصف به اوصاف حميده و اخلاق پسنديده هستند و قبل از آن كه به ديگران بانگ:

"تَخَلَّقوا بِاَخْلاقِ اللهِ" ، بزنند خود متّصف به اخلاق الهى‌اند، هدفى جز توجه دادن مردم به حقايق و اين كه ظواهر امور جز بازي و سرگرمي چيزي نيست؛ ندارند، و همت آنان مصروف اين است كه مردم، دل از عالم فنا به جهان بقا بگردانند، و كارى كنند كه وجودشان آئينه جمال و منبع كمال گردد.

منبع:

عرفان اسلامي (شرح جامع مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه)، ج 12.

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
توجه؟خطر! Stop? Danger!
يك سايت با دومين imamali.org و با عنوان Allahoakbar كه درحال ترويج مسيحيت است!!! 



امروز داشتم توي اينترنت مي گشتم كه به اين سايت برخورد كردم!! اول فكر كردم اشتباه مي كنم! ولي بعد ديدم نه... واقعيت داره! وقتي واژه Allahoakbar رو توي گوگل سرچ مي كنيد اولين مورد همين سايت مياد!!
من كه حرفي براي گفتن ندارم!! شما خودتون قضاوت كنيد؟!!

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
نعمت بي حسود

گلستان

امام حسن عسكري عليه السلام مي‌فرمايند:

التَواضُعُ نِعمَةٌ لا يُحسَدُ عَليها

تواضع و فروتني نعمتي است كه مورد حسادت قرار نمي‌گيرد.

     خوشه‌‌چيني از اين بستان:

1- فروتني يك نعمت است.

2- بايد از خداوند بهرمنديش را تمنا كرد.

3- آنكه اين نعمت را دارد بايد شكرش را بجاي آورد تا نعمتش روز افزون شود.

4- حسد آفتي است كه مي‌تواند هم بر حسود و هم بر آنكه مورد حسادت واقع مي‌شود زيان رساند؛ ‌از اين كلام بلند در    مي‌يابيم كه تواضع خصلت و نعمتي بي آفت است! چراكه مورد حسادت واقع نمي شود.

_____________________________________

بحار الأنوار - العلامة المجلسي - ج 75 - ص 374

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
آنكه پايش اندازه گليم است...!؟

گليم

                                                                    
                                                  مَا هَلكَ امْرو عَرَفَ قَدرَه

هلاك نشد آنكه بشناخت اندازه خويش را

هر كه محل خويش بداند و پاى به اندازه گليم خويش دراز كند و گِرد كارى كه لايق مرتبت و در خور منزلت او نيست، نگردد، همه عمر از ملامت رسته باشد و به سلامت پيوسته . 

                            هر كه مقدار خويشتن بشناخت                    از همه حادثات ايمن گشت

                             از مضيق غرور بيرون جست                       در مقام سرور ساكن گشت


 برگرفته از كتاب: مطلوب كل طالب
 نوشته شده توسط حسين ميری |  
پرسش‌هاى موسى(ع) از خدا

تسبيح

نه تنها موسى بن عمران بلكه بسيارى از پيامبران به ويژه پيامبر بزرگ اسلام پرسش‌هايى درباره معارف و حقايق از حضرت حق داشتند كه خداى مهربان پاسخ آنان را عنايت كرده است.

بخش مهمى از اين پرسش‌ها در رابطه با حسنات اخلاقى بوده كه در اين زمينه به يك قطعه از اين پرسش‌ها كه موسى بن عمران از حضرت حق داشته و پاسخ‌هاى بسيار مهمى شنيده اشاره مى‌رود.

امام عسكرى عليه السلام مى‌فرمايد: هنگامى كه موسى بن عمران با خدا سخن مى‌گفت عرضه داشت: خدايا! پاداش كسى كه شهادت دهد من فرستاده و پيامبر توام و تو با من سخن مى‌گويى چيست؟ خدا فرمود: فرشتگانم به سوى او مى‌آيند و وى را به بهشتم بشارت مى‌دهند .

موسى گفت: پاداش كسى كه در پيشگاهت مى‌ايستد و همواره نماز به جا مى‌آورد چيست؟ فرمود: به خاطر ركوع و سجود و قيام و قعودش به فرشتگانم مباهات مى‌كنم، و كسى كه به فرشتگانم به او مباهات كنم او را عذاب نخواهم كرد .

حضرت موسي از خداوند پرسيد: پاداش كسى كه چشم‌هايش از خشيت تو اشك بريزد چيست؟ فرمود: چهره‌اش را از حرارت آتش دوزخ حفظ مى‌كنم و او را از روز فزع اكبر ايمنى مى‌دهم .

موسى گفت: پاداش كسى كه به خاطر خشنوديت مسكينى را طعام دهد چيست؟ فرمود: فرمان مى‌دهم ندا دهنده‌اى بر فراز همه خلايق ندا دهد فلان پسرِ فلان، از آزاد شده‌هاى خدا از آتش دوزخ است .

موسى گفت: پاداش كسى كه صله رحم كند چيست؟ فرمود: مرگش را به تأخير مى‌اندازم و سكرات موت را بر او آسان مى‌كنم، و خزانه‌داران بهشت او را ندا مى‌كنند به سوى ما بيا و از هر درى كه خواستى وارد بهشت شو .

موسى گفت: پاداش كسى كه آزارش را از مردم نگاه دارد و نيكى و خيرش را به مردم برساند چيست؟ فرمود: روز قيامت، آتش به او ندا مى‌كند كه تو را بر من راهى نيست .

گفت: پاداش كسى كه با زبان و دلش تو را ياد كند چيست؟ فرمود: موسى! او را در قيامت در سايه عرشم قرار مى‌دهم و در حمايت خود مى‌گيرم .

گفت: پاداش كسى كه پنهان و آشكار آيات حكيمانه‌ات را تلاوت كند چيست؟ فرمود: اى موسى! چون برق بر صراط خواهد گذشت .

گفت: پاداش كسى كه بر آزار و سرزنش مردم چون وابسته به تو است صبر كند چيست؟ فرمود: او را در برابر ترس‌هاى روز قيامت يارى مى‌دهم .

حضرت موسي از خداوند پرسيد: پاداش كسى كه پنهان و آشكار آيات حكيمانه‌ات را تلاوت كند چيست؟ فرمود: اى موسى! چون برق بر صراط خواهد گذشت .

گفت: پاداش كسى كه چشم‌هايش از خشيت تو اشك بريزد چيست؟ فرمود: چهره‌اش را از حرارت آتش دوزخ حفظ مى‌كنم و او را از روز فزع اكبر ايمنى مى‌دهم .

گفت: پاداش كسى كه به خاطر حياى از تو خيانت را ترك كند چيست؟ فرمود: روز قيامت براى او ايمنى است .

گفت: پاداش كسى كه به اهل طاعتت محبت ورزد چيست؟ فرمود: او را بر آتش دوزخ حرام مى‌كنم .

گفت: پاداش كسى كه مؤمنى را عمداً به قتل برساند چيست؟ فرمود: روز قيامت به او نظر رحمت نمى‌اندازم و از لغزشش گذشت نمى‌كنم .

گفت: پاداش كسى كه كافرى را به سوى اسلام دعوت كند چيست؟ فرمود: به او درباره هر كسى كه بخواهد اجازه شفاعت مى‌دهم .

گفت: پاداش كسى كه نمازهايش را به وقت بخواند چيست؟ فرمود: درخواست‌هايش را به او عطا مى‌كنم و بهشتم را بر او مباح مى‌نمايم .

گفت: پاداش كسى كه وضويش را براى خشيت تو كامل و تمام انجام دهد چيست؟ فرمود: او را روز قيامت برمى‌انگيزم در حالى كه ميان دو چشمش نورى است كه مى‌درخشد .

گفت: پاداش كسى كه روزه رمضان را به خاطر رضا و خشنودى تو بگيرد چيست؟ فرمود: او را در قيامت در جايگاهى قرار مى‌دهم كه در آن ترسى نيست .

منبع:

کتاب عبرت آموز، حسين انصاريان

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
مردمان خفتگانند

مردمان خفتگانند

 

امام علي عليه السلام مي‌فرمايند:

الناسُ نِيام ، فَاِذا مَاتُوا انتَبَهُوا.

مردمان خفتگانند، پس چون بميرند بيدار شوند.

مردمان در دار دنيا از كار عُقبى غافلند. و چون بميرند از خواب غفلت بيدار گردند و بدانند كه روزگار به باد داده‌اند، و قدم بر جاده صواب ننهاده‌اند ، و پشيمان شوند از كردار نكوهيده و گفتار ناپسنديده خويش ، ليكن آن گاه پشيمانى سود ندارد و فايده ندهد.

مردمان غافلند از عُقبى

همه گويى به خفتگان مانند

ضرر غفلتى كه مى ورزند

چون بميرند آنگهى دانند

____________________

مطلوب كل طالب ؛‌ كلمه‌ي دوم

 نوشته شده توسط حسين ميری |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by llm.Blogfa.com